عیدی به زیبایی بندگی...

ای مهربان! روزها و لحظه ها در پی هم می گذرند؛ می ترسم زمانی به خود آیم که به آخر خط رسیده ام؛ پس چنان کن تا از این لحظات به خوبی بهره گیرم و شکست ها قدمی باشد در مسیر پیروزی.
ای مهربان! دردهای دلم را می دانی؛ دردهایی که جز تو درمانی ندارند. مرا در راه رسیدن به خودت یاری کن.
ای مهربان! چنان کن تا همیشه عقلم چاره ساز زندگی ام باشد و آن گونه باشم که تو می پسندی.
ای مهربان! در پناه تو صحراها و بیابان های تنهایی را پای برهنه درمی نوردم تا طراوت دوستی برایم فاش تر شود.
ای مهربان! در پناه تو کویر دلم را با اشک های شوق سبز خواهم کرد.
ای مهربان! از تو بخشنده تر کیست؟ از تو پوشاننده تر کجاست؟ از تو درگذرنده تر کدام است؟ پس چگونه روی از تو برتابم و دست در دامن غیر تو زنم؟
ای مهربان! مرا به بندگی خویش بپذیر تا شیطان به بردگی نبرد.
ای مهربان! چگونه از درگاهت نومید برگردم در حالی که امیدم به توست؟
ای مهربان! در جانم، ایمان؛ در دلم، یقین؛ در کردارم، اخلاص؛ در نگاهم، روشنایی نور و در دینم استواری قرار ده.
ای مهربان! دوست دارم آن گونه باشم که تو پسندی و همان گونه بروم که تو بخواهی.
ای مهربان! اگر فاصله ی تولد تا مرگ، یک گام بیش نیست، چنان کن این یک گام هم در مسیر تو باشد.
ای مهربان! قدم های مرا در اطاعت خویش استوار کن و نگاهی تیزبین عطایم کن تا افق های دور دست را ببیند و راه از بیراهه باز شناسد.
ای مهربان! از هر آن چه انسان را به ماندن و مرداب شدن وامی دارد، رهایم کن